احساس میکنم وقتی یه عده از ما از لیسانس وارد فوق لیسانس میشیم یه جوری میشیم البته نمیدونم این وضعیت تا دکترا هم ادامه داره یا نه... چون تجربش نکردم....
خیلی جالبه برام..انگار همه با هم تو زندگی در رقابتن....تو موضوع پایان نامه..توی مقاله نوشتن...شوهر کردن...زن گرفتن... اخبار روز...
اینجا همه با هم در رقابتن....همه فکر میکنن چیزی برای قایم کردن دارن که اگه بقیه بدونن از اونا جلو میزنن...
مثل روزی که من میرفتم تا مقاله شوهرمو تو تایپ و تکثیر دانشکده خودمون آماده کنم و ببرم به دفتر مجله مربوط به رشته خودش تحویل بدم...
توی خونه همه مدارک لازم رو آماده کردم و چک کردم تا چیزی از قلم نیوفته..فقط یه چیزی میخواستم تا کاغذ ها رو داخلش بذارم .... اینجا بود که فکری از ذهنم گذشت یه کتاب زبان مربوط به IELTS رو برداشتم با خودم گفتم ...یه کم حال بچه های دانشکده رو بگیرم..
توی تایپ و تکثیر یکی از همکلاسیامو دیدم.... شاگرد اول...فعال...به عبارتی همون چیزخون دوره لیسانس خودمون...اومده بود از مقالش کپی بگیره....احتمالا تو هم دوره ای ها اولین کسیه که داره مقاله میده...
خلاصه نوبت من شد.....
من: آقا منگنه هم دارین... منگنه درشت.....
آقا: بله خانوم کاغذاتونو بدین به من
من: ببخشید میشه خودم منگنه کنم؟...البته این کار به سفارش شوهرم بود که خودم منگنه رو با احتیاط و درست بزنم...
نگاه سنگین همکلاسیمو حس کردم...ابروهاش رفت بالا...رنگش پرید.....احتمالا فکر کرده بود چیز مهمیه که من دارم قایم میکنم...شاید یه مقاله.....
اومدم بیرون ...دم در دانشکده خوردم به پست یکی از پسرا،همین خانوم محترم و دوستش(هر سه همکلاسی)..
پسره: خانوم... کلاس میرین؟ خیلی خوبه؟
من: واسه چی؟ متوجه نمیشم
پسره:کتاب دستتون رو میگم...منم کلاس میرم؟ کلاس میرین؟ کلاس بیرون میرین یا دانشگاه؟ به ما هم از این کتابا دادن...خیلی خوبه...نکنه خودتون میخونین....
اینجا بود که فهمیدم خوب عمل کرده..کتاب دستم حسابی حالشونو گرفته بود...
حالا اون دو تای دیگه....
خوب خانوم اومده بودی چیو فوتو کنی؟..مقاله؟.. مشکوک میزنی؟....
من: نه بابا کار یکی دیگه رو انجام میدم...
خوب کار کیو انجام میدی؟...چی کار هست؟.....
دیدم اگه بمونم بازم باید بازپرسی بشم...منم نامردی نکردم ...همه رو سر بالا جواب دادم....
خیلی حال داد....
ولی چرا جووونای امروزی باید اینطوری باشن.....