درباره نویسنده
سارا صمیمی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سارا صمیمی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سرویس بهداشتی
  • فوق لیسانس
  • آرزوهای کوچیک
  • تحریم؟؟؟؟؟؟؟؟/
  • روح راستگو
  • به نام خدا
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
دوستان من
  • عصر زیبا
  • دختری با رویای آبی
  • کردیا(الهام پاوه نژاد)
  • بهاره رهنما
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



از پشت کوه
سرویس بهداشتی
نویسنده: سارا صمیمی - سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

دلت می گیرد وقتی یک ساعت وقت صرف تمیز کردن یک دست سرویس بهداشتی قدیمی می کنی و به خیال خودت برق می اندازیش...............میسابی...میسابی..می سابی..قطرات نجاست رویت می پاشد و تو خوشحال که چرک ها را پاک می کنی و به هدف نزدیک می شوی...سرانجام سابیدن تمام می شود...آب می کش..آب کر..تا همه چیز پاک شود

از روی زانوهایت بلند می شوی...تا این بار از بالا ببینی که چه تمیز شده و برقش چشمانت را نوازش دهد...اما افسوس وقتی سر بلند می کنی..... نه گویا هنوز هستند لکه های بسیار...انگار در طی این سال ها به خورد سنگ رفته اند جزئی از وجودش شده اند....خستگی...................به تنت مانده؟

..............................

در نهایت می ماند خستگی دو زانو نشتن و قطرات نجاست روی بدنت

 

 

 

 

 

 

برو دوش بگیر با آّب کر........هنوز نکات خانه داری بسیاری است که نمیدانی

نظرات ()



فوق لیسانس
نویسنده: سارا صمیمی - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

احساس میکنم وقتی یه عده از ما از لیسانس وارد فوق لیسانس میشیم یه جوری میشیم البته نمیدونم این وضعیت تا دکترا هم ادامه داره یا نه... چون تجربش نکردم....

خیلی جالبه برام..انگار همه با هم تو زندگی در رقابتن....تو موضوع پایان نامه..توی مقاله نوشتن...شوهر کردن...زن گرفتن... اخبار روز...

اینجا همه با هم در رقابتن....همه فکر میکنن چیزی برای قایم کردن دارن که اگه بقیه بدونن از اونا جلو میزنن...

مثل روزی که من میرفتم تا مقاله شوهرمو تو تایپ و تکثیر دانشکده خودمون آماده کنم و ببرم به دفتر مجله مربوط به رشته خودش تحویل بدم...

توی خونه همه مدارک لازم رو آماده کردم و چک کردم تا چیزی از قلم نیوفته..فقط یه چیزی میخواستم تا کاغذ ها رو داخلش بذارم .... اینجا بود که فکری از ذهنم گذشت یه کتاب زبان مربوط به IELTS رو برداشتم با خودم گفتم ...یه کم حال بچه های دانشکده رو بگیرم..

توی تایپ و تکثیر یکی از همکلاسیامو دیدم.... شاگرد اول...فعال...به عبارتی همون چیزخون دوره لیسانس خودمون...اومده بود از مقالش کپی بگیره....احتمالا تو هم دوره ای ها اولین کسیه که داره مقاله میده...

خلاصه نوبت من شد.....

من:  آقا منگنه هم دارین... منگنه درشت.....

آقا: بله خانوم کاغذاتونو بدین به من

من: ببخشید میشه خودم منگنه کنم؟...البته این کار به سفارش شوهرم بود که خودم منگنه رو با احتیاط و درست بزنم...

نگاه سنگین همکلاسیمو حس کردم...ابروهاش رفت بالا...رنگش پرید.....احتمالا فکر کرده بود چیز مهمیه که من دارم قایم میکنم...شاید یه مقاله.....

اومدم بیرون ...دم در دانشکده خوردم به پست یکی از پسرا،همین خانوم محترم و دوستش(هر سه همکلاسی)..

پسره: خانوم... کلاس میرین؟ خیلی خوبه؟

من: واسه چی؟ متوجه نمیشم

پسره:کتاب دستتون رو میگم...منم کلاس میرم؟ کلاس میرین؟ کلاس بیرون میرین یا دانشگاه؟ به ما هم از این کتابا دادن...خیلی خوبه...نکنه خودتون میخونین....

اینجا بود که فهمیدم خوب عمل کرده..کتاب دستم حسابی حالشونو گرفته بود...

حالا اون دو تای دیگه....

خوب خانوم اومده بودی چیو فوتو کنی؟..مقاله؟.. مشکوک میزنی؟....

من: نه بابا کار یکی دیگه رو انجام میدم...

خوب کار کیو انجام میدی؟...چی کار هست؟.....

دیدم اگه بمونم بازم باید بازپرسی بشم...منم نامردی نکردم ...همه رو سر بالا جواب دادم....

خیلی حال داد....

ولی چرا جووونای امروزی باید اینطوری باشن.....

نظرات ()



آرزوهای کوچیک
نویسنده: سارا صمیمی - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

امروز اصلا حوصله ندارم.نمی دونم چرا دستو دلم به هیچ کاری نمیاد. البته چند وقتیه که اینجوری شدم. توی این یک هفته هم که حسابی سرما خوردم. سرما خوردگیو استخون درد به کنار این محتویات بینی مبارک پدرمون رو دراورده الانم که هر چیو بو میکنم دلم یه جوری میشه انگار همه چی بوی گند میده. سرفه هم که میکنی انگار سر دو راهی گیر میکنه. نه پایین میره نه میاد بالا. همیشه از این مردای بی نزاکتی که تو خیابون تف می کنن بدم میومده. حالا هم خانواده شدیم.

بگذریم تو این مدتی که زندگی کردم فهمیدم که همیشه امید داشتم بهتر می شه... بهتر میشه....

بچه بودم دلم می خواست هر چی زودتر 18 سالم بشه ..18 ساله شدم، دیدم نه بابا خبری نیست.تازه پشت میله های زندان کنکور و نصایح پدر مادر و نمکیه سر کوچه که بخون بخون.حالا خوبه شاگرد اولم بودم....باز گفتم بزار کنکور قبول شم. راحت میشم...بعد از یه سال پشت کنکور موندن... کله صبح عمه ی مبارک از تهران زنگ فرمودند که ما اسمتو زودتر اینجا دیدیم. رشته فلان تو شهر پدری....لی لی لی لی.... مبارکه.....

 

بعد از سه روز گریه با چشم خون رفتیمو ...مراسم اقامت گزیدنو به جا آوردیمو.... پدر برگشت......

علی موندو حوضش....با خودم میگفتم وااااااای ی ی...این 4 سال کی تموم میشه... من برگردم خونه.. راحت شم برم سر کار.....4 سال از بهترین سال ها رو با غم این که تو غربتیم گذروندیم.غافل از این که چه قدر خوش گذشت.چه قدر الکی خندیدیم.تازه سال آخری داش حالیمون می شد چه قدر خوش میگذره که تموم شد....

حالا دیگه نوبت کاره.... خوب معلومه کو کار... اصولا خانومای با سواد تازه فارغ التحصیل وظیفشون این بود که با حقوق کم کار کنن.اصلا جایی که می نوشت متقاضی خانوم یعنی حقوق نمیدیم.... خلاصه گفتیم همه رفتن فوق لیسانس مام بریم یه سری تو سرا در بیاریم... کار بهتر ....زندگی بهتر....فرزند کمتر.....احترام بیشتر.... همه چی بهتر میشه......یکی از بهترین دانشگاه ها.... باورم نمیشد رتبم دو رقمی بشه......خلاصه رفتیم دیدیم نه بابا.... بدتر شد بهتر نمیشه...

با احترام به تمام اساتید عزیز و محترم و محترمه.... تازه فهمیدیم اوههه...چه خبره...فکر میکردیم پایان نامه می دیم باید شاخ علمو بشکونیم.بعدش فهمیدیم نه بابا...این خبرام نیست...نزدیک به اتفاق ماست مالیه....حالا مدتیه که عده ی کثیری از دوستان تب دکترا گرفتن.....

ولی من به خودم قول دادم دیگه از این غلطا نکنم....

 

همین چند وقت پیش رفته بودم کارخونه....داغ دل خانوم مهندس لیسانس کارخونه تازه شد که یه عده واسه چی میرن دکترا می خونن...چی یاد میگیرن.... گویا پروژشون حسابی توسط مجری طرح ماست مالی شده بود.... حقم داشت.....

حالا یه آرزو دارم...این پروپوزال لعنتیو دفاع کنم...راحت شم...یعنی میشه به موقع دفاع کنم؟؟

آره می دونم همیشه آرزوهام کوچیک بود..جز تو نوجوونی که  می خواستم دنیا رو تکون بدم.

با خودم می خوندم....از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل.......................آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود.......

نظرات ()



تحریم؟؟؟؟؟؟؟؟/
نویسنده: سارا صمیمی - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

چند روز پیش دنبال خریدن یه چیزی بودم. یه چیزی که زیادم پیچ پیچی نیست.

 

یعنی در حقیقت..واضح تر بگم یه چیزی تو مایه های یه باکتری... رفتیم تو وب سایت مربوطه .... اون چیزی که می خواستم پیدا نکردم...این بود که میل زدم به شرکتش ....راحت ترین کاره...چون این شرکتا به سرعت جواب میدن...

سوال این بود فلان باکتری که من میخوام شما دارین یا نه.

جواب این بود..

Dear XXX,
 
The Department of Treasury, Office of Foreign Assets Control administers a comprehensive trade and investment embargo against Iran. This embargo includes prohibitions on exports and re-exports involving Iran, including transactions dealing with items subject to the Export Administration Regulations. At this time XXX is not able to fulfill your request. Thank you again for your interest in XXX products and services. 

Best regards,

XXX 
XXX Technical Services

اصلا مهم نیست چون من اون باکتری رو....همینجا پیدا کردم 

نظرات ()



روح راستگو
نویسنده: سارا صمیمی - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

دقیق یادم نمیاد ولی فکر میکنم حدود ۵ سال پیش بود. سال جدید تحصیلی دانشگاه شروع شده بود ولی هنوز کسی به جز ما سه تا خوابگاه نیومده بود. همه جا خیلی سوت و کور بود. توی خوابگاه به اون بزرگی پرنده پر نمیزد و سوئیت ما هم پر از خالی بود جز ما سه تا....

شب بود....تاریک.....داشتیم سه تایی تو اتاق صحبت می کردیم.... صدا از هیچ جا در
نمی یومد....چه حرفا که نزدیم، چه رازهایی که گفته نمی شد....انقدر حرف زدیم تا رسیدیم به احضار روح..... هیچ کدوم اعتقاد نداشتیم.....فقط یکی میگفت من نیروی تمرکزم خیلی بالاست....ولی خودشم باور نداشت که نعلبکی رو روح تکون می ده...
می گفت، مگه کشکه...

خلاصه صحبت به اونجا رسید که خوب امشب یه امتحانی می کنیم...همون کاغذ معروف که روش کلی حرف و عدد و یه بله خیر و همینطور یه سلام خداحافظ داره رو نوشتیم.... میز رو آوردیم، البته چوبی نبود،توش پر از میخ های آهنی بود. نعلبکی هم که آماده بود...

نشتیم پشت صندلی...انگشت ها رو نعلبکی....بسم الله الرحمن الرحیم و فاتحه....خلاصه نغلبکی تکون خورد، طرف اومد......خوب خداییش نعلبکی تکون خورد...نیروی من کم بود....ولی انگار نیوری اون دوستم خیلی خوب بود...معلوم بود که نعلبکی رو از روی عمد تکون نمی ده...آخرش دیگه هیچ کدوم دستامون رو نعلبکی نود، فاصله داشت.....به راحتی تکون می خورد و روی حروف حرکت می کرد......انگار نیروی تمرکز خودمون بود.....
نمی دونم.....بگذریم یادم نمیاد اون شب چند تا روح اومدن و رفتن.... فقط یادم میاد یکیشون شوخ بود...رشتی بود... یه اسم خیلی قدیمی داشت انگار..... چند تا سوال ازش پرسیدیم بگذریم که چیا بود...

ازش پرسیدیم از ما سه تا چند نفر فوق لیسانس قبول می شن؟.....نعلبکی عدد سه رو نشون داد....هر سه زدیم زیر خنده.....دوباره پرسیدیم بازم همون جواب.....حالا تصور کن سه تا دانشجوی درس نخون و شب امتحانی رو توی رشته ای که ظرفیت پذیرش
فوق لیسانس پایینی داشت...بازم خندیدیم....

اون شب تموم شد....کسی نترسید....فقط خنده بود....شب راحت خوابیدیم...و همه چی فراموش شد...

چند شب پیش یکی از دوستام تماس گرفت و گفت: راستی خبرداری فلانی
فوق لیسانس آزاد قبول شده؟

خوب دیشب یه چیزی یادم  اومد از ما سه تا فلانی آخرین کسی بود که فوق لیسانس قبول می شد....ما هر سه تا داریم فوق لیسانس می خونیم...دو تا سراسری و یکی آزاد........

 

نظرات ()



به نام خدا
نویسنده: سارا صمیمی - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

خوشبختانه یا متاسفانه خیلی دیر به فکر نوشتن وبلاگ افتادم. همیشه نوشته هام خصوصی بود...برای خودم.....ولی بیشتر اوقات(نه همیشه) برای شروع کردن دیر نیست....

 

                   

نظرات ()